دانلود فیلم جدید , دانلود رایگان فیلم و سریال جدید با لینک مستقیم

روز مووی | دانلود رایگان فیلم و سریال جدید بررسی فصل هفتم سریال «بازی تاج و تخت»؛ اپیزود اول | روز مووی | دانلود رایگان فیلم و سریال جدید
  • بررسی فصل هفتم سریال «بازی تاج و تخت»؛ اپیزود اول
    بازدید: 364
  • س از گذشت یکسال و اندی، سریال محبوب «بازی تاج و تخت» با یک اپیزود نسبتا آرام به تلویزیون بازگشته است؛ اپیزود افتتاحیه‌ای که میتواند به راحتی در بین سه اپیزود افتتاحیه برتر کل سریال قرار بگیرد. در این پُست، نگاهی مختصر به اپیزود نخست فصل هفتم این سریال محبوب داریم و جنبه های مختلف آن را مورد بررسی قرار میدهیم.

    قسمت نخست فصل هفتم، که بر خلاف سایر فصول از تعداد قسمت های کمتری برخوردار است، «دراگون‌استون» عنوان دارد؛ در دنیای وستروس، دراگون استون در حقیقت خانه نخست و اصلی خاندان «تارگرین‌ها» و منزلگاه بزرگترین اژدهایان بوده است. این قلعه از سنگ ساخته شده تا نمایی سخت و ترسناک به مانند اژدهایان داشته باشد. ولی در سریال، این قلعه برای پنج فصل تحت حکومت «استنیس باراتیون»، “تنها شاه حقیقی”، بود. انتخاب این نام برای اپیزود افتتاحیه جدای از بازگشت «دنی» به خانه، دلایل دیگری دارد که در ادامه به آن ها میپردازیم. اپیزود اول با سکانسی سرد شروع می شود. دوباره شاهد چهره نحس «والدر فری» هستیم. اما مگر ما از سرنوشت او آگاه نیستیم؟ با خودمان فکر میکنیم که به احتمال زیاد شاهد فلش بک به گذشته هستیم و «والد فری» هنوز یک مُرده محسوب می شود. «والدر» تمامی خویشاوندان مهم و بزرگان خاندان خود را جمع کرده است تا از برنامه های آینده خود برای زمستان، که اکنون دیگر رسیده، صحبت کند. ناگاه صحبت های «والدر» رنگ و بوی غریب به خود میگیرند؛ او مردان خود را “شجاع” صدا میزند و از آن ها برای کشتن یک “زن باردار” تمجید میکند؛ خطاب به مردان خود می گوید که از کشتن “مادر ۵ فرزند” و میهمان زیر سقف خودی افتخار کنند. به احتمال زیاد، بیشتر شما مثل من از اینجا می فهمید که این سکانس فلش بک نیست! “گرگ تنها” نقاب از چهره خود برمیدارد. آریا رو به باقی مانده «فری ها» میگوید که بهتر بود همه «استارک ها» را میکشتید چرا که اشتباه شما بود؛ «اگه یک گرگ رو زنده بزاری، دیگه گله گوسفندها امنیت ندارند». بله اپیزود نخست با یکی از بهترین سکانس ها شروع می شود. «عروسی خونین» تا حدود زیادی جواب داده می شود و بینندگان حس رضایتی پیدا میکنند. همانطور که در فصل سوم «برن» در داستان کوتاه خود گفته بود، «خدایان هیچوقت بدی به میهمان رو فراموش نمی کنند». اینطور که به نظر میرسد خدایان تنها نیستند و «آریا استارک» هم مشمول این قضیه می شود. و در پایان این سکانس به یادماندنی، یک دیالوگ خوب تمام کننده به نظر میرسد؛ «وقتی ازت پرسیدن که اینجا چی شده… بهشون بگو شمال فراموش نمی کنه؛ بهشون بگو زمستان خاندان فِری از راه رسید».

    پس از یک بخش گرم و رنگارنگ، تنها سفیدی مشاهده می شود؛ «شاه شب» و دستیارانش به همراه ارتشی از مُردگان مشاهده می شوند که در حال لشکرکشی به جنوب دیوار هستند. البته برای اولین بار است که شاهد غول های مُرده هم هستیم که در لشکر «شاه شب» قرار گرفته اند. حال اگر یک اژدها یخی هم به این لشکر اضافه شود، به نظرتان چه بلایی به سر بشر خواهد آمد؟

    یکی دیگر از «استارک» های حاضر در شمال از راه میرسد. «برن استارک» به همراهی دوست و یار وفادار خود، «میرا رید»، به دیوار میرسد. برادران «نایتس واچ» به دیدار آن ها رفته و پس از رد و بدل کردن چند دیالوگ ساده به آن ها اجازه ورود میدهند. همانطور که دیدید خداروشکر دیوار فرونریخت! پس یکی از تئوری های محبوب در بین طرفداران به همین زودی از میان بُرده می شود؛ طبق این تئوری اگر «برن»، که پیش از این توسط «شاه شب» علامت گذاری شده بود، از دیوار عبور میکرد، دیوار فرو ریخته و راه ارتش مُردگان به سمت جنوب باز میشد. حال که «برن» از دیوار گذشته، آیا به این معناست که شاهد یک دیدار خانوادگی دیگه هستیم؟ حالا که جمع «استارک» ها در شمال جمعه بالاخره «آریا» و «برن» با خواهر و برادرناتنی خود ملاقات میکنند یا نه؟

    اما به نظر میرسد برادر و خواهر ناتنی موردنظر ما به همین زودی با همدیگر اختلاف نظر دارند؛ «جان» بعد از اینکه از نیازشون به «شیشه اژدها» و تمامی پسران و دختران بالای ۱۰ سال برای آماده شدن برای جنگ واقعی میگوید، مورد انتقاد «سانسا» قرار میگیرد؛ «سانسا» که از خیانت خاندان «آمبر» و «کاراستارک» خسته شده، تقاضای واگذاری قلعه این دو خاندان خائن به دو خاندان وفادار را میکند اما «جان» با قاطعیت از کودکان برحق این دو خاندان حمایت میکند و با آن ها سوگند وفاداری می بندد. «جان» و «سانسا» در بیرون هم به مجادله با یکدیگر میپردازند ولی در انتها به مانند سابق با یکدیگر کنار می آیند؛ اینطور که به نظر میرسد زمزمه های لُرد «بیلیش» به همین زودی به روی «سانسا» تاثیر گذاشته است. البته «سانسا» هم به نظر پُخته تر میرسد و دیگر به راحتی قبل خام حرف های «انگشت کوچیکه» نمی شود.

    بر خلاف میز حکومت و نقشه ای که در «دراگون استون» به وسیله «ایگون تارگرین»  با سنگ ساخته شده است، در جنوب و در «مقر پادشاهی»، «سرسی» فردی را مامور کرده است تا با رنگ نقشه ای برای او ترسیم کند. “تنها لنیسترهای باقی مانده” طبق گفته ملکه از چهار جهت توسط دشمن محاصره شده اند؛ «دنریس» طوفان زاد از شرق، خاندان «مارتل» از جنوب، «تایرل» ها از غرب و «جان اسنو» از سمت شمال، همگی دشمن پادشاهی محسوب می شوند. در این زمان راه چاره چیست؟ به قول «سرسی» او بدون دلیل برای سالیان دراز به حرف های پدرش گوش نمیکرد و از آن ها مطمئنا چیزی عاید وی شده است. یک متحد قوی تنها راه چاره دو «لنیستر» باقی مانده است؛ حال که «فِری» ها به وسیله‌ی «گرگ تنها» نابود شده اند، «گریجوی» ها و مردمان «سرزمین نمکین» به نظر گزینه مناسبی باشند. گروهی که با هزار کشتی توسط «یوران گریجوی» عموی شرور «تیون» رهبری می شوند. او که با درخواست ازدواج پا پیش میگذراد، با جواب منفی «سرسی» روبرو میشود اما قول میدهد با هدیه ای (!) نزد او برگردد که نظر «سرسی» را به قطع تغییر خواهد داد. اما این هدیه چیست؟ به احتمال زیاد اژدهایان «دنریس» جواب این معما باشند. اگر «یوران» به «شیپور اژدها» دسترسی داشته باشد به راحتی میتواند آن ها را به کنترل خود دربیاورد و ضربه محکمی به «تیون»، «یارا» و متحدان آنان بزند. ولی اگر همه این ها طبق پیشبینی ما رخ دهد، چه بلایی سر «جیمی» دوست داشتنی می آید؟ «یوران» پیش از صحبت نهایی خود طعنه هایی به جیمی میزند و میگوید با «دو دست خود» خدمت ملکه رسیده و از حِس خوب «برادر کُشی» میگوید. اگر این ازدواج صورت گیرد، مطمئنا زمانی است که دیگر «جیمی» در کار نیست!

    در سیتادل سکانس های خسته کننده و حال بهم زننده ای دیده میشوند؛ «سموئل تارلی»، نگهبان شب سابق که حال دستور دارد تا به مقام استادی برسد، به بیماران و کثافت کاری آن ها رسیدگی میکند. در یکی از این سلول ها، صدایی آشنا به گوش میرسد. سِر «جوراه مورمنت» که بیماریش پیشرفت زیادی کرده است خبر از ملکه خود میگیرد. وی با این حال خود هم نگران حال اوست. عشق «جوراه» به «دنی» شاید یکی از پاکترین عشق های این سریال باشد. باید دید که آیا درمانی برای بیماری او توسط استادان سیتادل ارائه می شود یا یک بیماری جنگجوی قدیمی را از پا می اندازد. «سموئل» پس از نامید شدن از اساتید خود، راه چاره ای برای مبارزه با «شاه شب» پیدا میکند و آن را در قالب نامه ای برای «جان» ارسال میکند؛ در زیر «دراگون استون» که اکنون توسط «دنی» تصرف شده است، معدنی از «شیشه اژدها» وجود دارد که منبع خوبی برای مبارزه با ارتش مُردگان به حساب می آید.

    در راه به سمت «مقر پادشاهی» شاهد حضور یکی از ستارگان موسیقی پاپ هستیم که از دوستان قدیمی میسی ویلیامز، ایفاگر نقش «آریا استارک» میباشد. «آریا» که به تازگی سلسه ای را نابود کرده است، صدای فوق العاده ای را می‌شنود که متعلق به سرباز لنیستری است که نقش وی را اد شیرن ایفا میکند. حضور کوتاه شیرن بازخوردهای فوق العاده زیادی را در سرتاسر شبکه های اجتماعی به همراه داشته است که غالبا منفی هستند و از این کار راضی نیستند. در هر صورت مکالمه «آریا» با دشمنان خونی خود با جمله ای تمام میشود که به مانند همیشه حاضرین را به خنده میندازد؛ «میخوام ملکه رو بکشم»!

    در ریورلندز که زمانی مقر فرماندهی خاندان «تالی»، اجداد «کتلین استارک»، بود، شاهد بازگشت یک چهره محبوب، «سگ شکاری» هستیم. وی که از نظر آرمان و ارزش ها تغییر پیدا کرده است، هنوز خلق و خوی بد خود را دارد و به مانند همیشه بد دهنی میکند. «سندور کلگین» به همراهی دوستان قدیمی خود در «انجمن برادری بدون پرچم»، که در فصل گذشته آنان را پیدا کرده است به سمت شمال در حرکت هستند. آنان در مزرعه ای توقف میکنند که ارجاعاتی به فصل چهارم دارد؛ زمانی که «آریا» و «سندور» در این مزرعه متوقف میشوند، «سندور» پس از میهمان نوازی پدر و دختر، پول آن ها را نیز میدزد و میگوید که «زمستان نشده هر دوی آن ها میمیرند». در خانه که باز میشود، میبینیم «سگ شکاری» درست گفته است و پدر و دخترک در بغل هم جان باخته اند. «کلگین» هر دوی آن ها را در یک مراسم آبرومندانه دفن میکند. وی که هنوز به خدای نور ایمان نیاورده، صحنه هایی را درون شعله های آتش می بیند که ما را به یاد «استنیس» و «ملیساندرا» می اندازد. صحنه هایی که در آن ارتش مُردگان نزدیک قلعه ای میشوند که به دریا نزدیک است. دُرست مشابه همان قلعه ای است که «تورمند» و یاران وحشی خود به دستور «جان اسنو» عازم آن هستند. در اینجاست که «سندور» به اهمیت حضور خود و «بریک دانداریون» و «توروس» در جنگ پیشرو و «شب طولانی» در می یابد.

    در پایان هم شاهد حضور کوتاه «دنی»، «تیریون»، «لُرد واریس» و یاران باوفای دیگر ملکه هستیم که به زادگاه او قدم میگذارنند. «دنی» با دست نهادن به روی خاک زادگاه خود، برای لحظه ای از خود بی خود میشود و دیگر آن حِس غریبی قدیمی را در خود نمی بیند. سپس با حضور در داخل قلعه «دراگون استون»، با دیالوگی مستحکم از آمادگی خود برای جنگ اصلی میگوید. در کل این اپیزود، یکی از بهترین اپیزودهای افتتاحیه کل سریال بود. با این اپیزود ثابت شد که «بازی تاج و تخت» هنوز همان کیفیت و کمیت سابق خود را حفظ کرده است و ذات اصلی خود را از دست نداده است. این را هم باید در نظر داشت که اپیزود نخست هر چقدر هم که خوب باشد، در اصل یک مقدمه چینی برای اپیزودهای بعدی و نیمه نهایی فصل است؛ به نظر من این اپیزود هم به خوبی از عهده این کار برآمده و تمامی انتظارات را برآورده کرده است. عنصرهای تازه ای در تار و پود «بازی تاج و تخت» در این اپیزود دیده میشد که حِس همیشگی را داشت؛ از انسانیت در ارتش «لنیسترها» که با «آریا» برخورد خوبی داشتند، از خشونت «آریا» که «فِری» ها را نابود کرد، از «جان» که با قاطعیت روی تصمیم خود ماند و تسلیم تصمیم هوشمندانه «سانسا» نشد، از ملکه «سرسی» و برگ برنده جدیده اش که قرار است اتفاقات هیجان انگیزی را در ادامه رقم زنند. در هر صورت یک هفته برای یک اپیزود جدید زمان زیادی است و «بازی تاج و تخت» کاری کرده است که این یک هفته به مانند یک سال طول بکشد. در هر حال هر هفته با بررسی اجمالی اپیزودهای این فصل همراه شما هستیم پس نظرات خودتون رو با ما به اشتراک بزارید.

  • تاریخ ارسال خبر: ۲۸ تیر ۱۳۹۶

ارسال دیدگاه